جایی برین گناه کنید که خدا نباشه
چت دنیای كثیفیه !!! ازش دوری كن ! شاید یه روز بفهمی از سنگدلی من نبود كه دیگه باهات چت نكردم. بفهمی از سنگدلی من نبود كه به دروغ بهت گفتم ... می خوام اینو بفهمی زندگی واقعیته ، نه رویا !!! تو واقعیت زندگی كن و به واقعیت دل ببند ؛ نه به كسی مثل من كه فقط یه رو از هزاران چهره ش و دیدی ! فقط رویی كه سر به سرت می ذاره ، می خنده، مسخرت می كنه ، ضایعت می كنه ، و حتی نمی تونه واسه یه لحظه جدی باشه ! هر چند همیشه به ظاهر جدی بودم . امیدوارم یه روز بفهمی واسه خودت بود !!!
فكرت با اینجور موردهای بی معنی مشغول میشه ... دوستم داره ... دوستم نداره ... دوستم داره ... دوستم نداره ...
... و حالا منم و یه دنیا سرگردونی ! انگار درست وسط یه دایره بزرگ وایسادم و هزاران هزار شعاع به من وصل می شه !!! نمی شه توضیح داد چه حسیه ! فقط می دونم كه گم شدم ! شایدم گم كردم ... راهم و ... نقشم و ... خودم و ... ! دیگه نوشتن هم برام معنی نمی ده ! دیگه نمی خوام كسی بفهمه طعم گس افكار من چیه !!! همونقدی كه فهمیدن و قضاوت های جالب درموردم كردن كافی بود !!!
این چند وقت فرصت خوبی بود واسه محك زدن.خیلی دوست پیدا كردم.خیلی ها رو دیدم ... خیلی ها اومدن اینجا و منوشرمنده ی لطفشون كردن.خیلی هام نیومدن و بیشتر شرمنده م كردن !!! چیزی كه از همه چیز برام جالب تر بود این بود كه همه چشمشون به كاره آدماست هیشكی به ذات آدم توجهی نداره ، هیشكی واست دل نمیسوزونه ... و البته نه همه.
... و خیلی خوشحالم كه با دوستای دوست داشتنی ای مثل شما آشنا شدم و تازه فهمیدم چه قد خوبن و می تونن به آدم كمك كنن . ممنون از همتون به خصوص دوست خوبم ... كه این آخریا خیلی كمك كرد كه به خودم بیام ...
خلاصه اینكه رفتم واسه همیشه ، دلم برای همتون تنگ میشه
امیدوارم از من ناراحت نشین كه میگم چت دنیای خوبی نیست !!!
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!
عشق = ثروت و موفقیت
زن از منزل خارج شد و در جلوی حیاط نظاره گر سه پیرمرد با ریش های سفید و بلند شد. زن گفت:« شما را نمی شناسم ولی باید گرسنه باشید داخل شوید و چیزی بخورید.» پیرمردان گفتند:«آیا همسرت منزل است؟» زن گفت:«خیر بیرون است.» سپس گفتند:«ما نمی توانیم داخل شویم» بعد از ظهر که شوهر به خانه بازگشت زن تمام ماجرا را برایش توضیح داد. مرد گفت:« حال برو و به آن ها بگو که من در خانه هستم و آن ها را دعوت کن» سپس زن آن ها را به داخل خانه راهنمایی کرد ولی آنها گفتند:« ما نمی توانیم باهم داخل شویم.» زن علت را جویا شد و یکی از پیران توضیح داد: اسم او ثروت است و به یکی دیگر از دوستانش اشاره کرد و گفت:« او موفقیت و من نیز عشق هستم. حالا برو و مساله را با همسرت در میان بگذار و تصمیم بگیرید طالب کدامیک از ما هستید!» زن ماجرا را برای همسرش تعریف کرد. شوهر بسیار خوشحال بود با هیجان خاصی گفت:« بیا ثروت را دعوت کنیم و منزلمان را مملو از دارایی نماییم» اما زن با این خواسته مخالفت کرد و گفت:« عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم!» در این بین عروسشان که تا این لحظه شاهد گفتگوی آن ها بود میان حرفشان پرید و گفت:« بهتر نیست عشق را پذیرا باشیم و منزلمان را سرشار از عشق کنیم؟» سپس شوهر به زن نگریست و گفت:« بیا به نصیحت عروسمان گوش دهیم. برو و عشق را به خانه مان دعوت کن» سپس زن نزد پیرمردان رفت و پرسید کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفاً داخل شوید و مهمان ما باشید. در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد، سپس آن دو نفر هم بلند شده و وی را همراهی کردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروت گفت:« من فقط عشق را دعوت کردم!» در این بین عشق گفت:« اگر شما دارایی یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر از ما مجبور بودند بیرون منتظر بمانند اما زمانی که شما عشق را پذیرا شدید هر جا که من روم آن ها نیز همراه من می آیند.» هر کجا عشق باشد در آن جا ثروت و موفقیت نیز حضور دارند
نمی خواهی شروع کنی ؟
می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟
اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولی مدتی که گذشت خوابش برد.
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :
ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم .
و افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :
چرا اینقدر ناراحتی؟
و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه !
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که :
خواب بودی و بیدارت نکرده !
و به طور حتم به خودش گفته :
اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه :
وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!
مجنون سری تکان داد و گفت :
نه!
اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی!
اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!
تو رو چه به عاشقی؟
بهتره بری گردو بازی کنی!
آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .
نکنه خوابمون ببره !
نکنه فرصتها رو از دست بدیم.
نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !
و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.
و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.
پس بیا از همین لحظه شروع کنیم.
چه قدر سخته
چه قدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شوی حس کنی هنوزم دوستش داری... چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده ... چه قدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چه سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری...
دوستت دارم
گریه می کنم
اشکهایم روی گونه هایم می لغزد
دستانت زمانی اشک هایم را بر روی گونه هایم پاک می کرد
زمانی همیشه دستانت دور گردنم بود
با من بودی
سرت بر روی شانه هایم بود
زمزمه هایت همیشه در گوشم هست
به یاد جملاتت می افتم
همیشه تو را در کنارم حس می کنم
اما دیگر
تمام شد
وقتیکه در زمین و آسمان
تو آغاز می شوی
یکی بود
یکی نبود
غیر تو این جا کسی نیست
...
گوش هایم را بریده ام
اما هنوز
در گوشم صدای توست
به گردنم دست زدم
این جا
جای دستهای توست
بر روی شانه هایم سنگینی تو را حس می کنم
دست نمی دهم به این بازی
بازی عشق هم پایانی دارد
پایان عشق
جدایی
رهایی
وقتی تو نیستی
من با خودم هم حرفی ندارم
آن جا که از دست دادن
تو را شرم نمی شود از با من بودنش
من دستم را به کسی دیگر نمی دهم
چرا که من تو را
دوست دارم
برای تو هر کاری کردم
از همه چیز و همه کس گذشتم
برای اینکه
عاشقتم
عاشقانه دوستت دارم
خیلی وقت بود كه نبود
خیلی وقت بود كه نبود, آنقدر نرم و بی سر و صدا رفت كه حتی نگاهم به اندازه امتداد یك تعجب پرسشگرانه نلرزید, سقف اغلب خیس چشمانم یك ترك كوچك هم برنداشت. حقیقتش تا مدتی به هیچ كس حرفی نزدم, قهر و آشتی های ما همیشه عین قهر و آشتی های بچه ها پر از مژده و معصومیت و محبت بود. اما انگار این بار قهر او به شیوه بزرگترها بدون معصومیت و محبت بود و من بی خبر از همه جا منتظر پیام آشتی اش بودم. دیر كه كرد با پیامی خواستم به او یادآوری كنم كه من قهرم, چشمانم را بستم عین قایم باشك منتظر شدم تا پیدایم كند, یعنی آشتی! اما نه, او نیامد. آخر او همیشه می گفت دوستم دارد و اهل دروغ هم نبود!؟؟ تا چشم گشودم چند ماه گذشته بود و او به تمام معنی و با تمام وجود برای همیشه رفته بود. با دلی سرشار از غم برایش پیامی فرستادم, باز هم با یك واژه رسمی كه هرگز طعم آشتی نداشت پاسخ داد, درست است باید قبول می كردم كه من حالا یك غریبه ام برای او! اما همین كه هنوز به یادم هست! خودش یك دنیا كه نه, هزار دنیای ناشناخته می ارزد. حالا نبودن و نماندن و رفتن و تنهایی را به خاطر لحظه های نابی كه در كنار هم گذراندیم به هیچ می سپارم و می نویسم: یاس سفیدم! هنوز هم دوستت دارم.
عشق هیچ معادله ای ندارد
دو شمع و دو دل ، یکی عاشقانه می سوزد ، یکی نظاره گر سوختن دیگری
روزی با دو دل و دو شمع ، به پیشواز عشقت آمدم ؛ تا آغاز کنیم سوختن را با هم
و هر کدام شمع شب تار دیگری ...
چه زمستان سختی پیش رو بود ، دستانم در انتظار تابستان داغ دستهایت
چشمانم در اشتیاق مهربانی نگاهت ، بر لبهایم داغ عطش ، در صدایم قصه ی
همیشگی تو را خواستن ...
آغاز شد شمع وجودم با سوختن ...
نگاهم به شمع دیگر بود که با من همراه شود ...
دریغ که دل و جانم می سوخت تا عاشقی بیاموزد ...
تو تنها سوختنم را به تماشا نشستی ...
روزی در دلتنگی ها و نوشته هایم عشق را خواهی شناخت ...
آن روز دیگر کویر به جرم تشنگی در آرزوی باران به آسمان شکایت نمی برد ...
روزی که فریادت در همهمه ی دنیا گم می شود و سکوت ، بودنت را به فراموشی می سپارد ...
روزی که جرعه ای محبت ، رویای شبهای تنهاییت می شود ...
روزی از خط به خط نوشته هایم به غم نگاهم میرسی که چگونه با تو از دلش گفت ...
روزی گریه آغاز دلدادگی می شود ، تا به فرداهای نیامده ی نبودنت بگوید
که تو همیشه با منی ...
روزی می رسد که زیبایی ماه در آسمان ، شعر شب شاعران نیست
وقتی ماه در شب از حضورت به اوج خواستنی نگفته می رسد ...
روزی میرسد که در میان کلمات دستانم را می جویی
تا ببخشی گرمی دستانت را ....
روزی به کویر خشک لبهایم باران رحمت می شوی ...
روزی میرسد که بر لوح دلت می نویسی ، هیچکس مثل تو عاشق نبود...
روزی که در میان نوشته ها خورشید نگاهم را طلب می کنی
تا بسوزاند سردی دنیایت را ...
روزی تو آغاز می شوی...
روزی تو هم عاشق می شوی ...
روزی که تو هم زمزمه می کنی ؛ عشق هیچ معادله ای ندارد ...
اولین روز دیدار را یادت هست؟
اولین روز دیدار را یادت هست؟ یادت هست؟ ................ من بودم و تو بودی و یه دنیا نگاه یادت هست؟ ................ تو بودی و من بودم و دو شاخه رز سرخ یادت هست؟ ............... من بودم و تو بودی و سكوتی سرشار از گفتنی ها یادت هست؟ ............... تو بودی و من بودم و صدای امواج آب یادت هست؟ ............... من بودم و تو بودی و شیطنت های بچگی مان یادت هست؟ ............... تو بودی و من بودم و آواز كوچه باغ ها یادت هست؟ .............. تو بودی و صدای زنگ ممتد تلفن و حرف های نا تمام من اما اكنون، هنوز یادت هست ؟ اكنون من ماندم و خاطرات تو و تنهایی اكنون تو ماندی و خاطرات من و جدایی
تبلیغات
